|
تنهایم ولی استوار.....
مهر خموشی بر لبم تنها و غمگین رفته ام دل از همه گسسته ام تنهای تنها غمگین و رسوا تنها و بی فردا منم تنهای تنها غمگین و رسوا تنها و بی فردا منم من مرد تنهای شبم مهر خموشی بر لبم من مرد تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم از شهر تو من رفته ام کوله بارم را بسته ام بی فکر فردا با خود و تنها عابر این شب ها منم بی فکر فردا با خود و تنها عابر این شب ها منم من مرد تنهای شبم مهر خموشی بر لبم من مرد تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم از شهر تو من رفته ام کوله بارم را بسته ام بی فکر فردا با خود و تنها عابر این شب ها منم من مرد تنهای شبم مهر خموشی بر لبم من مرد تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم ![]() عشقبازی به همین آسانی است؟ که گلی با چشمی بلبلی با گوشی رنگ زیبای خزان با روحی نیش زنبور عسل با نوشی کار همواره باران با دشت برف با قله کوه رود با ریشه بید باد با شاخه و برگ ابر عابر با ماه چشمه ای با آهو برکه ای با مهتاب و نسیمی با زلف دو کبوتر با هم و شب و روز و طبیعت با ما عشقبازی به همین آسانی است... شاعری با کلمات شیرین دست آرام و نوازش بخش بر روی سری پرسشی از اشکی و چراغ شب یلدای کسی با شمعی و دل آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی عشقبازی به همین آسانی است... که دلی را بخری بفروشی مهری شادمانی را حراج کنی رنجها را تخفیف دهی مهربانی را ارزانی عالم بکنی و بپیچی همه را لای حریر احساس گره عشق به آنها بزنی مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند عشقبازی به همین آسانی است... هر که با پیش سلامی در اول صبح هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی نمک خنده بر چهره در لحظه کار عرضه سالم کالای ارزان به همه لقمه نان گوارایی از راه حلال و خداحافظی شادی در روز آخر و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا و رکوعی و سجودی با نیت شکر عشقبازی به همین آسانی است...
|+| نوشته شده توسط رضاموسوی در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:22 |
|


