|
با مرغ پنهان
![]() |+| نوشته شده توسط رضاموسوی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:5 تنهایم ولی استوار.....
مهر خموشی بر لبم تنها و غمگین رفته ام دل از همه گسسته ام تنهای تنها غمگین و رسوا تنها و بی فردا منم تنهای تنها غمگین و رسوا تنها و بی فردا منم من مرد تنهای شبم مهر خموشی بر لبم من مرد تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم از شهر تو من رفته ام کوله بارم را بسته ام بی فکر فردا با خود و تنها عابر این شب ها منم بی فکر فردا با خود و تنها عابر این شب ها منم من مرد تنهای شبم مهر خموشی بر لبم من مرد تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم از شهر تو من رفته ام کوله بارم را بسته ام بی فکر فردا با خود و تنها عابر این شب ها منم من مرد تنهای شبم مهر خموشی بر لبم من مرد تنهای شبم صد قصه مانده بر لبم ![]() عشقبازی به همین آسانی است؟ که گلی با چشمی بلبلی با گوشی رنگ زیبای خزان با روحی نیش زنبور عسل با نوشی کار همواره باران با دشت برف با قله کوه رود با ریشه بید باد با شاخه و برگ ابر عابر با ماه چشمه ای با آهو برکه ای با مهتاب و نسیمی با زلف دو کبوتر با هم و شب و روز و طبیعت با ما عشقبازی به همین آسانی است... شاعری با کلمات شیرین دست آرام و نوازش بخش بر روی سری پرسشی از اشکی و چراغ شب یلدای کسی با شمعی و دل آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی عشقبازی به همین آسانی است... که دلی را بخری بفروشی مهری شادمانی را حراج کنی رنجها را تخفیف دهی مهربانی را ارزانی عالم بکنی و بپیچی همه را لای حریر احساس گره عشق به آنها بزنی مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند عشقبازی به همین آسانی است... هر که با پیش سلامی در اول صبح هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی نمک خنده بر چهره در لحظه کار عرضه سالم کالای ارزان به همه لقمه نان گوارایی از راه حلال و خداحافظی شادی در روز آخر و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا و رکوعی و سجودی با نیت شکر عشقبازی به همین آسانی است...
|+| نوشته شده توسط رضاموسوی در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:22 .کجايي تو
به جاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني.............امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن..........به جاي سيله اشکي که فرد بر
مزارم ميريزي.........امروز با تبسمي شادم کن.............به جاي اون متن هاي تسليت که فردا برام مي نويسي.........امروز با يک پيغام
کوچک خوشحالم کن...........من امروز به تو نياز دارم نه فردا...............کجايي تو
|+| نوشته شده توسط رضاموسوی در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:29 زندگی زیبا ست...
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق اتشین و پراز درد بی امید دروادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه ی حسرت تو را با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود ابرو دهم
رفتم گه گم شوم چو یک قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بینشان فارق شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله ی اتشین ز من نگیر
میخواستم که شعله ور تر شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس خسته و اسیر
روحی مشوشم که شی بیخبر ز خویش در دامن سکوت بتلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
|+| نوشته شده توسط رضاموسوی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:49 ویژگیهای یک دوست خوب.....
|+| نوشته شده توسط رضاموسوی در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:11 دنیای ...................
ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت
بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت
|+| نوشته شده توسط رضاموسوی در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:7 |
|


